** داستانهای شما از سرطان پستان :داستان شمارهٔ 7**

من لیلا هستم. 36 ساله بودم که یک توده در پستانم پیدا کردم. این توده به راستی بزرگ بود و پزشکان مرتب از من می‌پرسیدند: ” چطور تا بحال متوجه چنین توده‌ی بزرگی در سینه‌ات نشده‌ای؟”. البته مطمئن هستم که زودتر متوجه آن شده بودم ولی گمان می‌کردم که این توده تنها یک کیست پستانی متورم است و هرگز فکر نمی‌کردم که ممکن است بدخیم باشد. در واقع مدت‌ها قبل در خودآزمایی دوره‌ای این توده را دیده بودم و به رابط بهداشت هم گفته بودم ولی مراقب بهداشتی به من گفته بود که نگران نباشم چون آن تنها یک کیست فیبروزی است.

 

حتی دو سه سال قبل ماموگرافی هم انجام داده بودم ولی توده ای دیده نشده بود. سابقه سرطان در خانواده مادری وجود نداشت. البته در فامیل پدری دو مورد سرطان دیده شده بود، یک لنفوما و یک مورد هم سرطان ریه. مادر بزرگم سرطان ریه داشت ولی او هم زیاد سیگار می‌کشید و هم برعکس من  نه ورزش می‌کرد و نه علاقه‌ای به غذای سالم داشت.

 من توده را زمانی که دوش می‌گرفتم تشخیص دادم. دست چپم را به منتهی الیه راست چرخاندم و توده درد گرفت. این موضوع را با مادرم در میان گذاشتم و او هم به خواهرم و خواهرم هم در مورد آن با همه کسانی که می‌شناخت صحبت کرد. سپس خواهرم پیش من آمد و یک عالمه اطلاعاتی که دوستانش به او داده بودند و تمام آنچه در اینترنت دیده بود به من نشان داد. او گفت نگران نباشم چون توده‌ای که درد کند بدخیم نیست. یک ماه گذشت تا خودم را راضی کنم که به  پزشک مراجعه کنم. قبل از پزشک یک ماما معاینه‌ام کرد. او گفت که به احتمال زیاد توده یک کیست است و چیز مهمی نیست ولی توصیه کرد  حتما باید ماموگرافی انجام بدهم. یک ماه بعد ماموگرافی انجام شد. در اتاق انتظار ماموگرافی به خود می گفتم الان عکس‌‌ها کیستی را نشان می دهند که نیاز به تخلیه دارد و با خیال راحت به خانه برمی‌گردم.

هنگام انجام ماموگرافی تکنیسین رادیولوژی در‌مورد سابقه فامیلی پرسید و با توجه به اینکه من بسیار جوان بودم او هم گمان می کرد که نتیجه یک کیست ساده خواهد بود. بعداز انجام ماموگرافی به من گفت که منتظر باشم تا متخصص رادیولوژی عکس ها را ببیند. دقایق به سختی می گذشتند تا اینکه با متخصص رادیولوژی صحبت کردم ولی بر خلاف انتظارم از من خواست تا صبح روز بعد برای بیوپسی مراجعه کنم. قلبم داشت از جا کنده می‌شد.

از دکتر پرسیدم این بیوپسی فقط برای محکم‌کاری است یا اینکه ممکن است سرطان هم داشته باشم؟ به من گفت: “ان شاء الله که چیز مهمی نباشد ولی سعی کن خودت را برای بدترین خبرها هم آماده کنی”. من گفتم شاید ماموگرافی غلط باشد و مشکلی نباشد. در جوابم گفت:”عزیزم قوی باش، این ماموگرافی تصویر خوبی به ما نشان نداده است”.

آن شب به سختی گذشت. به مادرم زنگ زدم و داستان را گفتم، او هم شوکه شده بود. کس دیگری را نداشتم که به اراحتی مشکلم را برایش بگویم.

صبح روزبعد بیوپسی انجام شد. به خانه که برگشتم، سعی کردم داستان را فراموش کنم و تا می توانستم برنامه تفریحی و مهمانی گذاشتم تا بالاخره 10 روز گذشت و زمان گرفتن نتیجه بیوپسی فرا رسید. آن روز به همراه پسرم که دانش‌آموز دبیرستانی است به بیمارستان رفتیم. منشی دکتر به من گفت که باید به بخش رادیوتراپی مراجعه کنم. به پسرم نگاه کردم و گفتم که می‌دانی منظورشان چیست؟ بدون اینکه چیزی بگوید سرش را تکان داد. بله داستان شروع شد. من سرطان داشتم و باید وارد یک دوره طولانی درمان  می‌شدم. با خود فکر می‌کردم، آیا می‌توانم به سلامت این دوره را طی کنم و اینکه باید قوی باشم.

ادامه داستان را در لینک زیر بخوانید :

http://iranpink.com/2013/03/30/my-story_7/

 

/ 0 نظر / 89 بازدید