ماجرای پیوند مغزاستخوان محمد


ظاهرا شریعتی یه پروسه ای داره که همه بیمارا باید اونو طی کنن و شیراز اینقد سخت نمیگیرن یا بهتر بگم پیچیده نیس!!!

اول به ایمونولوژیست معرفیش میکنن که مشاوره بشه برای پیدا کردن دهنده پیوند . بعد از کلی آزمایش که دهنده دیگه تقریباً مشخص شد به درمانگاه پیوند معرفیش میکنن که پروسه های قبل از پیوند رو طی کنه . اول خواهر برادر پک میشن ... اگه نبود پدر و مادر ... اگه نبود اقوام درجه 2 ها به بعد ... اگه نبود معرفی به بانک جهانی خون .... اگه نبود با ریسک و قبول کردن و تعهد خودت از بین خواهر و برداد و اقوام خودت اونایی که بیشتر بهت نزدیکن !!!!! بعد از Ok شدن این متخصص به درمانگاه پیوند معرفیت میکنه و مینویسه که دهنده اش فلان کس با چنین مشخصات ازمایشگاهیه .

امروز صبحم نوبت درمانگاه پیوند داشتم و زود نوبتم شد و رفتم داخل ... طبق معمول باز هم با چند فلوشیپی که نشسته بودن باید ملاقات میکردم و پیش یکیشون رفتم و باز براش تعریف کردم و اونم سیر بیماری رو مینوشت ... 

اولین کاری که میکنن واسه بیمار و دهندش یه کلاس توجیهی و آموزشی میذارن و امروز منم مرحله کلاس بودم که دقیقاً مثل یه کلاس بود که دکتر با ماژیک وایتبرد درباره سیر پیوند توضیح داد و یه مطالب عمومی که بدرد همه بیمارا میخوره رو نوشت .وای اگه بدونی توی این کلاس چی گذشت !!! دوس داشتم بودی و حس حال این 18 نفری که اومده بودن رو میدیدی ... دو نفر نزدیک بود غش کنن ... یه خانم همش گریه میکرد !!! نمیدونم چی توی ذهنشون میگذشت که اینقد منقلب بودن و ترس بسیار شدیدی داشتن !!!!!!!

اصلاً بخش پیوند یه جای عجیبیه ... وقتی بیمار و همراش و دهندش میفهمه که پای مرگ و زندگی درمیونه و باید حتماً پیوند شه و اطلاعی از پیوند نداره و همش کلمه عمل مغز استخون توی سرش رژه میره میخواد دیونه شه .... امروز چندین مورد شدید رو دیدم !

بعد از توضیحات دکتر در کلاس به شرکت کنندگان اجازه داد هر سوالی دوس دارن بپرسن و خیلی سوال میپرسیدن که تقریباً همشون ساد و ابتدایی بود که اصلا مفهوم بدخیم و خوش خیم و سرطان رو نمیدونن چه برسه به پیوند !!!! 

خلاصه امروز خیلی خوب بود و راحت تر تونستم سوالای که داشتم رو بپرسم ... دکتر
و قتی فهمید خیلی چیزها رو میدونم و با لغات پزشکی بهش میگم اونم با من رفیق شد و خیلی با همدیگه حرف زدیم و بهم اطلاعات داد و چون از دنیای بیماریم و این امیدم خوشش اومده بود منو با خودش به داخل بخش پیوند برد و گفت میدونم میخوای بیشتر حرفای دلتو بزنی و بذار با سوپروایزر اینجا اشنات کنم و خانم خوب و مهربونیه و هر چی دوس داری بهش بگو ... میدونم دلت میخواد واسش حرف بزنی و از اینکه مردد در پیوند شدن در شیراز یا تهرانی اون میتوه با دلت ارتباط برقرار کنه .... 

انصافا خدا خیرش بده این فلوشیپ رو که امروز توی کلاس باهاش اشنا شدم . انگاری از توی کلاس دل منو خونده بود . 

/ 1 نظر / 22 بازدید
یاور

سلام خوبید؟ من که خوبم امیدوارم شما هم خوب باشید. وبلاگ خیلی خوبی دارید. راستش من هم یه وبلاگ دارم. اگر دوست داشتید وبلاگ من رو با عنوان بهبهان لینک کنید و به من هم خبر بدید تا وبلاگتون رو با عنوان دلخواه خودتون لینک کنم. یا علی مدد