محمد به دشت شقایق ها پیوست "


 

 

"امروز محمد به دشت شقایق ها پیوست "

"رفت تا عطر و بوی تا زه ای بگیرد طبیعت "

""""""""""""""""""""

 

همیشه نگاهش به زندگی برام عجیب بود من کارم با بیماران بود ولی فک

محمد برام جالب بود . محمد به امید این و آن نمی ماند تا کسی دلجوییش

کندمحمد مصمم با اراده ، خودش را به دید یک بیمار نمی دید حتی

آنوقتی که بستری بود همش به دنبال کمک به بیماران دیگر بود و ازامید

براشون حرف میزد می گفت باید تا زنده ایم زندگی کنیم مثل همه.

هرچقدر به بیماری راه بدی سوار زندگی می شود ببین من تنهایم

نه پدر نه مادر کنارم نیست من هم درس میخونم هم شیمی درمانی

می شوم می بینی همراهم ندارم دوست ندارم مزاحم خانواده ام باشم ....

یادم نمیرود تا روزی که دکتر بیمارستان شریعتی که برای پیوند اونجا رفته

بود بعداز کلی آزمایش رک به محمد گفته بود نمی توانیم پیوندت کنیم محمد

پرسید یعنی چی ....گقته بود همین برو ...نمی شود برایت کاری کرد اونروز

محمد داغون شده بود می گفت یکساعت کنار جوی خیابان 

نشستم شوکه شده بودم یعنی برم بمیرم ..........اونشب محمد با یک نامه

سه صفحه ای اومد بیمارستان دیدنم ....چشماش پراشک بود بهم گفت

فقط اومدم تشکر از بودنت...از اینکه با شما راحتم ممنونم این نامه

 فقط درد دل من است هیچ حرف مهمی نیست....

ولی خواستم بدانید یک دکتر چطور منو داغون می کند و یک  مادر

پرستار چطور محمدرا امید می دهد ...........



/ 0 نظر / 17 بازدید