ژوکر در دو صحنه

 

یک . مکان :مطب پروفسور فلانی /زمان: یکی از شبهای بهمن نود و یک

پروفسور فلانی:ورزش میکنی؟ورزشایی که تو اون کتابه نوشته؟(منظورش کتابیه که برای آشنایی با سرطان سینه قبلا بهم داده ٬ در حقیقت ۲ تومن فروخته )

من:دستمو نمیتونم صاف کنم دکترکه بخوام ورزش کنم٬ سراغ کتابه هم که نرفتم اصلا.

پروفسور فلانی:این خیلی بده اگه ورزش نکنی ممکنه همیشه یه مُرده دردی داشته باشی که این برای سن تو اصلا خوب نیست.

واکنش ژوکر:تا شب٬ تا موقعی که میخواستم به خواب برسم ُ "همیشه" و "مُرده درد" و"سن" را برداشته بودم و توی کله ام ٬ دائم مثل تکه های پازل کنار هم چیده بودم و باز بهم ریخته بودم و از نو چیده بودم.٬ آن چیزی که بین این تکه ها ٬ هرجور که میچیدم ٬بیشتر به چشم می آمد "همیشه" بود و لحن صدای دکتر که انگار یک عالمه سال را یادآوری میکرد و درد را که قرار بود مثل کنه به همه ی آنها بچسبد...

 

دو . مکان :بیمارستان فلان-درمانگاه بخش رادیوتراپی و انکولوژی/زمان:دیروز

بعد از حدود دو ساعت نشستن در نوبت وارد مطب دکتر انکولوژ محترم خودم میشوم.نگاهم متوجه دکتر و رزیدنت ایشان که از قضا دختری جوانست میشود که نشسته اند.از آنجا که دکتر فلانی سخت گرم صحبت با تلفن است و نمیتواند جواب سلام مرا بدهد به لبخندی ملیح اکتفا نموده و با اشاره سر به من اشاره میکند که بشین!

مینشینم و مشغول صحبت با رزیدنت بااخلاق و انساندوست دکتر فلانی میشوم٬ بخشی از مکالمه جالب ما به شرح زیر میباشد:

...

من:موقع نشستن و پا شدن درد زیادی دارم٬ انگشتای پام هم بی حسند و هم درد دارن( از عجایب خلقت است که با آن نوروپاتی میگویند:آسیب دیدن اعصاب )و...

رزیدنت مربوطه: این حالت از بین نمیره. ما بین اینکه مریض زنده بمونه یا دچار نوروپاتی بشه٬ انتخاب میکنیم که دچار نوروپاتی بشه (این جمله را بنحوی ادا نمود تو گویی که من در حالت رو به موت بودم و ایشون چونان منجی ای سر رسیده و بنده را از خطر مرگ حتمی نجات داده اند)

واکنش ژوکر: اشکم رو پاک میکنم و راهی حیاط پر دارو درخت بیمارستان فلان میشوم. سعی میکنم به حرف مسخره رزیدنت فلانی فکر هم نکنم !و همینطور به هزاران جمله بهتری که در صورت درست بودن حرفش میتوانست بزند ٬ و به هزارن کلمه بهتری که میتوانست انتخاب کند٬ کلماتی که لااقل یکیشان کمی بوی انسانیت بدهد.

سعی میکنم فکر نکنم که چرا یک آدم اینقدر توان همدلیش با دیگری را از دست داده٬ سعی میکنم فکر نکنم که اگر جای من یکی از این مریضهای بیروحیه که مدام اشک میریزند روی آن صندلی نکبتی نشسته بود و آن کلمات را با آن لحن میشنید چه حالی پیدا میکرد...نه !سنگدلی آدمها به من مربوط نیست...

در عوض به اینهمه آدمی فکر میکنم که برایم گفته اند نوروپاتی از عوارض گذرای شیمی درمانیست ، به کسانی که به من گفتند "این نیز بگذرد".....

فکر میکنم ٬ لبخند میزنم و راهی حیاط پردارو درخت بیمارستان فلان میشوم...

پ.ن : دردی که پروفسور فلانی آنقدر با آب و تاب ازش حرف زده بود با چند جلسه استخر و اندکی نرمش برطرف شد.

 

وب من و نمک سرطان http://jokerbashi.blogfa.com/

/ 0 نظر / 22 بازدید