دورۀ شفایافتگی “cancer survivorship”

 

 مقاله ای اثرگذار از سایت سپاس

دورۀ شفایافتگی “cancer survivorship”

دورۀ "شفا یافتگی" یا "بهبود یافتگی" از سرطان ،به دوره ای گفته میشود که شروع آن، زمان اتمام همۀ درمان های مربوط به سرطان است وپایان آن، پایان عمراست، هرچند سال که باشد . این دوره برای شفا یافته ، دورۀ خاصی است که هم با بقیۀ مردم ، وهم با خود قبل از سرطانش، تفاوت دارد. با بقیه مردم فرق دارد ، چون بقیه سرطان نداشته ونیازمند ملاحظۀ خاصی نیستند ، وباخود قبل از سرطانش تفاوت دارد چون او نیز قبل از بیماری سرطان نیاز به رعایت ملاحظه خاصی نبوده است. ، ضمن اینکه اکنون او انسانی دیگر شده ، هم از نظر جسمی وهم از نظر روانی ومعنوی. وبه همۀ این ها باید این را هم اضافه کرد که شیوع ابتلاء به سرطان دوم –بدون ارتباط به سرطان اول- در شفایافتگان از سرطان اندکی بیش از کسانی است که تاکنون سرطان نداشته اند.

بنابراین،شفایافتگان ، "باید" متفاوت از بقیه ونیزمتفاوت از" خود"  قبل از سرطان شان زندگی کنند. از این رو برای آگاهی عموم، به طور اعم ، و برای شفایافتگان به طور اخص ، مایلم دورۀ شفا یافتگی را توضیح وباید ها ونباید های این دوره را تا آنجا که بضاعت علمی وتجربه ام اجازه می دهد، روشن کنم. این کار ممکن است به درازا انجامیده ودرحوصله یک یا چند مقاله نباشد. لذا درصدد هستم آنها را بطور گاهگاهی درهمین سایت در معرض دید خواستاران قرار دهم، باشد که قبول  افتد ودرنظر آید.

به عنوان مقدمه وفتح باب ، به نظرم رسید کمی از خود، درمانم ، وعوارض دوره درمان ونیز شفایافتگی خود صحبت کنم تا هم ورودی به بحث باشد وهم خواننده بداند این مطالب از آن کیست واز چه نگرشی صحبت میکند.

اکنون که این مطالب را مینویسم ، چهار سال ونیم از تشخیص سرطان ، وسه سال ونیم از پایان درمانم میگذرد.در این مدت یکی از مواهبی که داشتم، نو شدن وزنده شدن عشقم به قلم وبه "نوشتن" بود که ابتدا به صورت خاطره نویسی شروع  شد وبعد چون  به نظرم رسید مطالب خیلی به کار بیمارانی چون من می آید وبسیاری از عوارض درمان مثل ریزش مو، ازبین رفتن مزه غذا ها ، اشکال در غذا خوردن و..و.آنها را نگران می کند، لذا تصمیم گرفتم مطالب را بصورت کپی در اختیار آنان قرار دهم .اما حجم مطالب زیاد شد و چند تن از دوستان فرهیخته ای که دستی در کار نشر وچاپ کتاب داشتند،توصیه کردند که هم این خاطرات وهم مطالب زیادی را که ازطریق اینترنت واز انجمن ملی سرطان آمریکا به دستم رسیده وترجمه کرده بودم، برای بیماران سرطانی بچاپ برسانم ...ورساندم......که به صورت یک دوره سه جلدی شد که اولی بنام "سرطان محبوب من" خاطرات دوره درمانم است  ودومی بنام "تغذیه وفعالیت فیزیکی درسرطان" وسومی به نام "مدارا با سرطان "که مجموعه ای است از کاربرد درمان های تکمیلی وجایگزین که در بیماران سرطانی قابل استفاده وبرای بسیاری مفیدند. مثل:یوگا ، طب سوزنی، هیپنوتیزم، ری کی، تای چی، بیو فیدبک، ماساژ درمانی، مراقبه، ریلاکسیشن، و..و... .

موهبت دیگر سرطان برای من، توفیق در تشکیل انجمنی بود به نام "انجمن سلامت برتر"که به هیچ وجه کاری به مسائل ومشکلات مالی بیماران ندارد وتنها وتنها بر مسائل روحی وروانی آنها تمرکز میکند به نحوی که  از چنان اعتماد به نفس وعزت نفسی برخوردار شوند که بتوانند فعالانه در درمان وفرایند بیماری شان شرکت کنند.

اکثر انجمن های حمایتی(که درجای خود ودر حد فعالیتی که میکنند بسیارارزشمند و قابل تقدیراند) همانطور که از نامشان پیداست برای کسانی است که نیازمند"حمایت"اند وحمایت را فقط وفقط مسئله مالی میدانند وبس. بنابراین کسی که از زیر تابلوی این انجمن ها رد میشود، در بدو ورود باید از عزت نفس خود پیاده شده واعتماد به نفسش را در کفش کنی انجمن بگذارد وبگوید "من نیازمند حمایتم" وچنان خود را ولو کند که یکی زیر بغلش را بگیرد ویکی پول توجیبی در جیبش بگذارد! در واقع اول له شود وپودر شود، بی همت وبی همیت شود  تا بعد یکی بیاید و او را حمایت کند.

اما ما برآنیم تا متفاوت عمل کنیم وبه بیمار بگوییم تو نیازمند حمایتی از این دست نیستی وباید فعالانه با بیماری ، درمان وتمام عوارض ومصائب کوتاه مدت ودرازمدت آن روبرو شوی ونشکنی.

توفیق مارا در این راه باید از کسانی پرسید که دوسال واندی است در این  کلاس ها شرکت وبه خود کمک می کنند وهرچه من بگویم حمل بر هزاران چیز خواهد شد، الا واقعیت .

معترضه:

{بعد از سرطان، نگرش انسان به جهان، به انسان، به همسر، به خانواده ، به جامعه ، به دوست  ودشمن، به مهروعشق وکینه عوض می شود .تمام این کلمات معنای دیگری پیدا می کنند. جهان بینی شخص عوض وچه بسا نگاهش به خدا ودین ، به نماز وروزه ، به دعا ونیایش تغییر ودر یک کلام انسان معنوی تری می شود.

نه برای نیازی که به خدا برای بهبود ویا زنده ماندن دارد،بلکه اصولا خود انسان وذهن ونظرش تغییر کرده است.

نه برای ترس از مرگ-که در دورۀ سرطان، تا چند قدمی مرگ رفته وبرگشته است، بلکه به این خاطر که احتمال "فقدان" و"نبودن" را بهتر شناخته ، سستی وبی بنیادی دنیارا، نازکی شیشۀ عمر را، به مویی بند بودن جان آدمی را ، با پوست وگوشتش لمس کرده وبه یکباره در می یابد که می شود "بود" و به طرفة العینی "نبود"!. در حالی که شاهد وناظرهمه چیز هستی وچنان چهار نعل می تازی که گویی صد سال زندگی خواهی کرد، به ناگاه می شود چشم ها بسته شوند ودیگر هیچ چیز را ندید .

همۀ این ها است که انسان را  معنوی تر می کند وروح را لطیف تر واحساسات را رقیق تر. همۀ این ها است علت اینکه اکثر کسانی که بعد از یک دوره سخت، به دورۀ شفا یافتگی می رسند، به ناگاه سر از انجمن های مختلف حمایتی منجمله سرطان درمی آورند وانرژی را که تا کنون صرف در آوردن پول می شده ، صرف کمک به دیگران می کنند. وبه همین سبب است که اکثر متمولین وکسانی که از تمکن مالی خوبی برخوردارند، در دوره شفایافتگی ، تمام مال وثروتشان را وقف نیازمندان وبیماران همان  بیماری خاص می کنند. وایضا به همین خاطر است که وقتی کسی عزیزی را  بعلت سرطان یا یک بیماری سخت دیگرازدست می دهد، تمام انرژی، وقت ومالش را درراه کمک به بیماران صرف می کند.

همۀ این ها –که فی نفسه عزیز وارزشمند وقابل  تقدیراند- بعلت همین تغییر نگرش وجهان بینی ورقیق شدن احساسات است واگر می شد همۀ این انرژی وپول و وقت را در یک کاسه ریخت ویک جا از آن استفاده کرد می شد جهانی را دگرگون کرد، اما صد افسوس که هرکس انجمنی ساخته وبه قدر توان وبضاعتش به عده ای نیازمند کمک می کند.}

در همین راستایی که عرض کردم من هم تغییر زیادی کردم وبه عادت مآلوف،انجمنی تشکیل ، عده ای را دور خود جمع کرده وهرچه از دستم بر میاید برایشان انجام میدهم که بعدا در موردش توضیح خواهم داد. اما تغییرات من:

پس از اتمام دوره درمان سرطان ، که بیش از یکسال طول کشید،به تدریج سعی در بازگشت به امور روزمرۀ خویش کردم که البته انجام کارهای جاری روزمره که  اصلا طولی نکشید وفی الواقع به جز دوره ای که برای جراحی ها بستری بودم وحداکثر دو بار ،وهربار، 10یا 15 روز بود ، در غیر این روزها، اصلا کار قبلی واصلی خود را تعطیل نکردم وخیلی زود به مطب وویزیت بیماران برگشتم  وحتی 15 روز بعد از جراحی ها، به اتاق عمل هم برگشتم وجراحی های خودم را شروع کردم،اما بازگشت به آن فعالیت ها وروحیه های قبل به این سادگی امکان پذیر نبود.

در موردفعالیت فیریکی، ورزش جسمانی قبل را که شروع کردم ، دیدم انرژی ام بسیار تحلیل رفته وجسمم بسیار ضعیف شده وامکان انجام آنها را ندارم وخیلی زود آنرا ترک کردم وبه ورزش سبک تری روی آوردم مثل یوگا که برایم بسیار مناسب بود.

در مورد مسائل روحی روانی ، در دورۀ درمان بسیار خود دار بوده واز خود روحیه ای بسیار بالا وقوی نشان دادم طوری که مورد تحسین دیگران قرار می گرفتم وحتی یک سال به عنوان پزشک نمونه شناخته شدم،چون برایشان عجیب بود که هم سرطان داشته باشم وهم سرکار بروم، هم شیمی درمانی بشوم وهم بعد از جلسه درمان بلافاصله به درمانگاه ومطب بروم وبه  ویزیت بیماران بپردازم. هم موهایم ریخته باشد وهم با یک کلاه در میان انظار عمومی ظاهر شوم وعین خیالم هم نباشد.روی همین اصول مرا به عنوان پزشک نمونه انتخاب کردند. شاید هم فکر می کردند با توجه به هیکل نحیف ونزاری که پیدا کرده وسرطانی که داشتم، دیگر فرصتی برای انتخاب من نباشد!

این ها همه باعث می شد اگر روزی بخواهم گریه هم بکنم ، از ترس اینکه بگویند نگاهش کن چه خودش را باخته، از خجالت جلوی خودم را بگیرم وغم واندوه وعصبانیت ام را نشان ندهم. به درون ریختن این تنش ها ،در دورۀ شفا یافتگی وهنگامی که دیگر هیچ خبر واثری از سرطان ودرمان های آن نبود،خود را نشان دادند و گاهی چنان از کوره در می رفتم که گویی آتش فشانی منفجر شده وبسیار طول کشید تا بتوانم روی خود کار کنم واین واکنش های انفجاری را کنترل وبه کنش آگاهانه تبدیل کنم. هنوز که هنوز است اثراتی از آن در من گاهی بروز میکند بنابراین اگر دوباره  سرطان بگیرم(زبانم لال) سعی می کنم در خودم نریزم واگر گریه داشتم ،گریه کنم واگر غمی داشتم، بروز دهم تا این عوارض دامنگیرم نشود.

اما اکنون،از طرف دیگر،  طوری شده ام که نمیخواهم یک لحظه از عمر را از دست بدهم، هرچقدر که مانده باشد،چه یک روز وچه صد سال، دیگر به طولش نمی اندیشم ، بلکه به عرضش فکر می کنم. اینکه در لحظه باشم ودر لحظه زندگی کنم. اینکه بدانم در این "لحظه" آیا زندگی می کنم یا در حال از دست دادن آنم وبه تدریج در حال رفتن به سمت پایان آن هستم. گاه آرزو میکنم کاش یک شبانه روز، سی ساعت یا بیشتر بود تا بیشتر طعم زندگی را می چشیدم وهر لحظه اش را از دست نداده ، به بطالت نگذرانم.

زمان  های بیکاری را دوست ندارم، حتی اگر فیلم خوبی تماشا کنم ، آن را بهتر از خوابیدن یا چرت زدن وزانوی غم به بغل گرفتن می دانم. همان خواب شش یا هفت ساعتۀ شب را برای استراحت کافی می دانم واگر در روز حتی برای استراحت کردن دراز بکشم ، فکر می کنم زمان را ازدست داده ام (شاید اینجا را کمی اشتباه می کنم-که می کنم- چون استراحت جزو لاینفک وبدون قید وشرط وواجب دورۀ شفا یافتگی است وهمچون غذا وهوا و ویتامین، برای شفا یافته ضروری است، ولی این نظر من است و نیازبیشتر به استراحت  را احساس نمی کنم).

جملۀ معروف سعدی که: "هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است وچون برمی آید مفرح ذات"،به معنای واقعی کلمه وبا تمام وجود آنرا حس می کنم. به جز هوا برای ما سرطان معده ای ها ، هر لقمه ای که فرو می رود ،هم ممد حیات است وهم مفرح ذات!  به خاطر محرومیتی که در آن روزهای سخت تهوع واستفراغ وگیر کردن غذاها متحمل شدم ، اکنون هر لقمه را در دهان مزه مزه میکنم واز خوردنش با چشمانی بسته وصدایی که از اعماق درونم بیرون می آید که "اووووم، چه خوشمزه است" ، لذت می برم.

به خاطراز بین رفتن حس چشایی وتمام مزه ها در مرحلۀ شیمی درمانی، اکنون حتی آب وچای را در دهان می چشم ولذت می برم وبعد فرو میبرم،چه رسد به غذا های خوشمزه ای که مدت ها از آن محروم بودم.

وقتی غذایی به راحتی بلع می شود، رد می شود، گیر نمی کند و حالم را نمی گیرد،آنقدر برایم لذت بخش است که برای انسانی که هیچ برداشتی از این حرف ها ندارد ، قابل شرح وتوصیف نیست.

تغییر مثبت دیگر من، شناخت قدر انسان ها وقدر بودن با آن ها است. چرائی دوست داشتن ودوست داشته شدن را بسیار بیش از پیش می فهمم ودرک میکنم. اکنون اثر محبت ومهربانی را، که از هر اثری عمیق تر وماندگار تر است، بسیار بیشتر می فهمم و می بینم وحس می کنم. نوشتن کتاب شاید اثری ماندگار از انسان باشد اما اثری که از مهربانی ومهرورزی بر دل انسان ها و از همه بیشتر بر دل خود انسان می گذارد، چون "نقش بر سنگ" تا ابد الدهر بر لوح ضمیر انسان والبته "هستی” باقی خواهد ماند.

این ها همه از مواهب سرطان  است برای من. برای دیگران ممکن است موهبت های دیگری نیز داشته باشد .سرطان فقط درد ،رنج، تعب و سختی نیست، که اگر نیک بنگریم از درون این سختی ها،حتما حکمت ها ومصلحت های هستی وخداوند را باز خواهیم شناخت.

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل                     شاید که چو وابینی ، خیر تو در این باشد

در کار گلاب وگل ، حکم ازلی این بود                    کاین شاهد بازاری، وان پرده نشین باشد

اگر به دورۀ شفا یافتگی رسیده باشی تا قدری از سختی ها دور شده و زمان وحوصلۀ تفکر به این حکمت ها را پیدا کنی، حتما بیشمار موهبت  را خواهی یافت و علت اینکه خداوند چند صباحی به عمر تو افزوده، خواهی دانست وگرنه می توانست مثل بسیاری از بیماران قلبی ویاسرطانی و....و... بدون اینکه حتی فرصت فکرکردن ونفس کشیدن بدهد، دردم تورا نیز می برد. پس اکنون که زنده مانده ای ،جستجو کن و حکمت زنده ماندنت را –هرچند کوتاه دریاب که  برای هیچکس حتی انسان های سالم فرصت زیادی نمانده واین را تنها بیمارانی سرطانی که از مرگ گریخته وخداوند فرصت دیگری به آنها عطا کرده وبه دوره شفا یافتگی رسانده ، خوب درک می کنند که: "زشب تا به سحر این همه نیست".

لذا همۀ شفایافتگان از سرطان ،بالاخص وانسان های سالم ،بطور عام، باید با چشم باز به این موهبت ها فکر کنند ودر ذهن نگه  دارند که:

· هیچکس تا ابد زنده نیست.

· هیچکس از زمان مرگ خود آگاه نیست .

· و راز ماندگاری در محبت است.

کیمیای هستی مهر است ومهربانی، وقت برای مهربانی تنگ است .عنقریب ،خیلی زود ،زودتر از آنچه که فکرش را بکنیم،کوس رحیل  به صدا در خواهد آمد ودر خواهیم یافت که "ای دل غافل" کاش بیشتر دوست می داشتم و بیشتر مهر  می ورزیدم. مهر ورزیدنی بی دریغ ،وبی چشمداشت، همچو خورشید که فقط می بخشد واز هیچ چیز وهیچ کس توقع مهری ونوری ندارد .

پس بیایم مهر بورزیم و هر لحظه خوش باشیم از این مهرورزیدن.

دکتر اقوامی

/ 0 نظر / 67 بازدید