دکتر زنگنه روانپزشک یکی دیگر از بیمارانم  بود که مدتها شیمی درمانی می شد او بدنبال دندان درد پی برد سرطان فک دارد آنقدر این مرد انسان و صبور بود که هر نوبت با اینکه من متخصص رگ گرفتن بودم باز همیشه موفق نمی شدم بار اول رگش را بگیرم یادم است که دکتر قلق من را می دانست و به همراهانش می گفت که خانم کرمی دوست ندارد کسی موقع رگ گرفتن باشد آری من جهت تمرکزداشتن دوست دارم که هیچکس بالا سرم نباشد و او خوب مرا می فهمید به دکتر می گفتم آنقدر ازخوبیهای  شما همه تعریف می کنند که من شرمنده می شوم که شما را در مو قع رگ گرفتن اذیت می کنم ولی با اینکه اذیت هم می شد مطمئن بود که سعی ام را می کنم زیرا از توکل داشتن من به بخدا در همه کارهایم آگاه بود و هیچوقت ناله ای از او ندیدم باری جان دادن او هم دو هفته طول کشید برای اینکه درد نکشد ساعتی یک مرفین داخل سرم می گرفت یعنی 24 مرفین در یک روز ولی باز بعضی اوقات از خواب بیدار می شد یادم است روز آخر یک واکمن داشتم برای دکتر نوار قران گذاشتم تا آرامش پیدا کند و راحت جان بسپارد خدا می داند یک ساعت بعد در حالی دکتر دختر فوت شده اش را صدا می کرد جان به جان آفرین تسلیم کرد واز آن همه درد خلاص شدخدایش بیامرزد