خاطرات با بیماران حنا دختری از ایلام حدود 12 سال داشت او مبتلا به تومور مغزی بود پرستاری از حنا مصادف بود با اوایل ورود من به بخش رادیوتراپی بود یادم است وقتی برای شیمی درمانی به بالینش رفتم یک لحظه خودم را بجای مادر حنا دیدم آنقدر متاثر شده بودم رفتم اتاق استراحت پرستاری انقدر بلند هق هق گریه کردم که گریه ام   قطع نمی شدولی بعد ازچند دقیقهای توانستم آرامش خود را حفظ کنم و بتوانم با لبخند وروی باز و شوخی کردن شیمی درمانی را انجام دادم ولی خدا می داند در دل چه  کشیدم باری او تا مدتها بیمارم بود .