سحر فرزند یکی از بیماران شش سال دارد او همیشه همراه پدرش بیمارستان می آمد او یکی از دوستان ما شده بود .می دانید چرا چنین بود زیرا از جمع ما پرستاران عشق ودوستی به بیماران راحس کرده بود.مادرش می گفت :روزهایی که قرار است بیمارستان بیاییم او اول صبح بیدار است .در چشمان درشت سحر همیشه نگرانی موج می زد او با آن جثه کوچکش سرشار از تیز هوشی ونبوغ بود کتابی که به او داده بودم رادر عرض دو روز حفظ می کرد و باصدای بلند برای بیمارن شیمی درمانی می خواند.پدر او هم همیشه نگران آینده خود و زن وبچه اش بود. او کارگر نانوائی بود که به خاطر بیماری از کار افتادگی داشت اوبا حقوق ماهی 120هزار تومان دریک اتاق در یکی از محلات میدان خراسان زندگی می کرد. او حدودا"یکسال و نیم در مرکز ما درمان می شدماه آخر زندگیش بدلیل مشکلات زندگی وعدم بهبودی به روستای زادگاهش از توابع استان خراسان رفت بعد از گذشت یکماه زندگی را بدرود گفت و سحر راتنها گذاشت مادر سحر میگفت که او دیگر آن شادابی را ندارد ولی من مطمئنم که سحر را خدا تنها نمی گذارد وبا اوست.