امروز یاد خاطرات عاشورا در سالهایی که در بخش شیمی درمانی کشیک بودم افتادم . معمولا" ایام تعطیل که سوگواری یا جشن باشد را ترجیح می دهم در کنار بیماران باشم نمیدانم چه حسی است که با اینکه محیط کارم نارحت کننده البته از نظر عوام اینطور بنظر می رسد ولی من احساس خوبی از کارم دارم گو اینکه تازگیها بخاطر بعضی مسا یل تحمل خودم راهم ندارم . یادم است بیماران در ساعاتی که دسته های عزاداری به حیاط بیمارستان می آمدند من بیماران را با ویلچر یا تخت جهت شرکت در سوگواری حسینی بیرون می بردم از میان آنها دختری حدودا" 16 ساله که فقط روز اول می گفتند با مادرش آمده و بعد از آن همیشه تنها می آمد خودش می گفت بخاطر آنکه خواهر وبرادر کوچک دارم مادرم نمی تواند همراهم باشد خلاصه آن سال من مریم را جهت دیدن دسته عزاداری حسینی با دیگر بیمارانی که می توانستندراه بروند بیرون بردم یادم هست این دختر چگونه می گریست و از خدا و امام حسین یاری و کمک می خواست ..!!!
یا آن مادری که برای دختر 10 ساله اش که سرطان مغز داشت گریه و دعا می کرد و در بین ناله اش به قربان امام حسین ویارانش می رفت که چه تحمل و صبری داشتند و چگونه مصیبت از دست دادن عزیزان را تحمل می کردند واز او صبر وتحمل و شفای فرزندش را می خواست .
یاحسین خود می دانی که ما پرستاران الگویمان حضرت زینب (س ) است پس ترا قسم ات می دهم به آن بانوی صبور و پرستارزخم خورده های صحرای کربلا ما پرستاران را در انجام کارمان یاری کن وبه ما استقامت وبردباری در یاری رساندن به بیماران دردمند اعطا فرما.

یا حسین مظلوم ما را از یاران صدیق خود بدان
آمین یا رب العالمین