دراین روزها باوجود برودت هوا باز هم بیماران از شهرستانها جهت شیمی درمانی به این مر کز مراجعه می کنند. البته بیشتربیماران در این ایام از آقایان می باشد شاید چون خودشان صاحب اختیار خودشان می باشند وبر عکس خانها که معمولا" وابسته به همسرانشان هستند و چون هوا سرد هست آقایان در مشایعت همسرانشان سستی می کنند وآنها را جهت درمان نمی آورند تمام بیماران ما همه با وقت قبلی مراجعه می کنند یعنی اینکه از لیست بیماران فقط آقایان آمده اند .همشه چنین است که خانمها پرستارانی صبور و در عین حال شکیبا هستند که همسران خود را تا آخرین لحظات زندگی همراهی می کنند و بر عکس آقایان اصلا" همراها ن صبور و بردباری جهت همراهی همسران بیمارانشان نیستند این را من در عمل در رابطه با بیمارانم در %90 موارد به چشم خودم دیده و تجریه کردم هرگز از یادم نمیرود آن خانم را که همیشه با همسرش می آمد ولی او از وجود او ناراحت بود علتش راکه پرسیدم معلوم شد که آقا در ایام نقاهت بعد از عمل خانم همسر دیگری اختیار کرده زیرا ترسیده خانم جواب پاتولوژیش بد باشد آنوقت جواب بعضی مسایل راچه کسی بدهد در نتیجه برای پیشگیری رفته بود همسر دوم اختیار کرده بود.این درگیری ذهنی عملا" بهبودی ایشان را به تاخیر می انداخت و برای همین همیشه بعد از شیمی درمانی حالش بد بود با اینکه دارویش از نوعی بود که عوارض دارویی کمتری داشت .

یکی دیگر از بیماران خانم داشتیم که با علم اینکه از مد تها قبل از بیماری همسرش واقف بوده ولی از درمان آن امتناع کرده بود تا جایی که سرطان تمام بدن همسرش را در گیر کرده بود و بیمار به دلیل درد وحشتناک ایشان را جهت ؟؟؟ به این مرکز آورد در مدت بستری دخترش او را پرستاری می کرد و هیچو قت آن لحظه که آن آقا دختررا بخاطر رسیدگی به مادرش کتک زد که چرابا رسیدگی خودباعث به تعویق مرگش می شوی بگذار راحت شود !!!!!!

از مواردی که خانها همرانشان تنها نمی گذارند هم خیلی نمونه دادم یکی از آنها خانمی مسن همیشه با ظاهری آراسته و با آویختن طلاهای مختلف که معمولا" عادت زنان آذری است همراه همسرش بود و با عشق وعلاقه تمام به حاج آقایش رسیدگی می کرد ، در این مدت من میدیدم که از زینت آلات ایشان بمرور کم شده وقتی علت را جویا شدم معلوم شد که حاجیه خانم جهت تهیه داروتمام طلاهایش را فروخته و علاوه بر آن تصمیم به فروش خانه اشان را دارند که با معرفی آنها به مددیاران کمکی در جهت تهیه دارو باشند که آن دو وقتی متوجه شدند که خیرینی هستند که آنها را یاری کنند واقعا" از چشمانشان شادی حفظ خانه اشان را می توان دید.

از خاطرات دیگر آقای گودرزی بیمار مسنی که همیشه با خانمش می آمد و خانم مثل پروانه گرد او می چرخید همیشه در کنار هم بودندواز نگاه آنها نگرانی از فراق یکدیگر را می شد درک کردبرای کاستن از دردشان یک بار به آنها پیشنهاد کردم برای شاد شدن و خندیدن فیلم مارمولک راحتما" ببینند در جلسه بعد آنها آمدند و گفتند که بعد چهل سال سینما رفتنند و کلی از دیدن فیلم خندیدند خلاصه تا آخرین لحظات آنها در کنار هم بودند .