یکی از اهداف من برای وبلاگ نویسی انتقال تجربیاتم بود. ایندفعه می خوام راجع به خواهر یا برادر یک بچه سرطانی صحبت کنم اخه یک دفعه همه توجهات متوجه مریض می شه وشاید این بچه(شایدم نوجوان) فراموش بشه

 

اول از همه بعد از این که به خودتون مسلط شدین واز شوک در اومدین با فرزندتون صحبت کنید و با شناختی که از اون دارین وبا توجه به روحیاتش اونو در جریان بیماری قرار بدین مثلا من اسمی از سرطان نیاوردم چون پسرم بینهایت ترسو هست و زود روحیه اش را از دست میده فقط بهش گفتم که خواهرش یک مریضی سخت گرفته که همه باید مراقبش باشیم از عوارض دارو براش گفتم که موهاش را از دست می ده اما بعد که خوب شد دوباره درمی اره بهش اطمینان بدین که تقصیر اون نیست در واقع تقصیر هیچ کس نیست اتفاقی است که افتاده اما حتما حالش خوب می شه

در اولین فرصت معلمش را در جریان مشکلتون بذارید من خیلی دیر این کار را کردم ۲ماه گذشته بود ۲ماهی که تمام روزهاش پر از ترس و اضطراب بود ستایش تازه عمل شده بود و هر هفته شیمی در مانی می شد همیشه تهوع داشت و بدنش حسابی ضعیف شده بود  اکثر اوقات تب داشت و مریض بود به خاطر تب بالا یک هفته هم بیمارستان بستری شد از سپهر حسابی غافل شده بودم هر چند که همسر سعی می کرد بیشتر برای سپهر وقت بذاره اما بالاخره شرایط عادی نبود و مدل زندگیمون تغییر کرده بود وقتی رفتم مدرسه که با معلمش صحبت کنم تا من را دید گفت دیگه می خواستم باهاتون تماس بگیرم ودرمورد پسرتون صحبت کنم گفت خیلی پرخاشگر شده و خیلی زود عصبانی میشه جالب بود که به هیچ کس در مورد بیماری خواهرش حرفی نزده بود مشکلمون را باهاش درمیون گذاشتم و اون نازنین هم به من قول همکاری داد و واقعا تاثیر هم داشت سپهر یواش یواش شد همون سپهر قبلی .معلمش یک کاغذی را از توی جامیزی سپهر بهم نشون داد که توی اون کاغذ پسرکم برای خدا نامه نوشته بود و از اون خواسته بود حال خواهرش را خوب کنه اون کاغذ من رو خیلی منقلب کرد خیلی.

از اطرافیونتون کمک بگیرید ازشون بخواهید هر وقت خواستن پارک یا جای تفریحی برن فرزندتون را هم با خودشون ببرن باور کنید اطرافیون خیلی دوست دارن بهتون کمک کنن واز این که بتونن یک کاری براتون انجام بدن خوشحال می شن ازشون بخواین در مدتی که بیمارستان هستین گاهی اوقات بچه را پیش خودشون ببرن البته از کسایی بخواین که کودکتون باهاش راحته و دوست داره باهاش باشه

پ.ن: دیروز دلم گرفته بود و به خاطر یک مشکلی ناراحت بودم یک دفعه دیدم سپهر کنارم نشسته ودستام راگرفت تو دستاش وگفت :(مامان تو احتیاج داری گاهی وقتا با یکی درد و دل کنی باور کن بعدش خیلی اروم می شی) بعد هم منو بوسید. عزیز دل مادر تو کی اینقدر بزرگ شدی که من نفهمیدم

 http://kidcanser.blogfa.com/