باخود می گفتم فکر نمی کنی زیاد از غم بیماران می گویی ؟چطور است از شفای بیماران هم بگویم :اولین کسی که بیادم می آید خانمی از کرج بود.جلسه اولی که دکتر با همسر آن خانم گفت که بیمار شما زیاد شانس زندگی ندارد و نهایتا" شاید یکسال زنده بماند .واقعا" سخت است همسر 26ساله رااز دست بدهید ودر حالی که دو فرزند خردسال دارید!خلاصه او هر دو هفته یکبار شیمی درمانی می شد هر بار ضعیف تر و ضعیف تر می شد بعد از شش ماه دیگر داروها اثر نداشتند و او با کم خونی دچار شد که برای درمان آمپول هایی زیر پوستی تزریق می شد ولی بدن او جواب نمی داد انگار اصلا" هیچ درمانی صورت نگرقته بعد از سه هفته بستری بودن و جواب ندادن به درمان دکتر معالج هر چه می گفت دیگر نمی توانیم کاری بکنیم باز شوهرش اصرار می کرد که درمان را ادامه بدهید.بنا بر توصیه پزشک من با شوهر بیمار صحبت کردم که بهتر این است که لحظات را در کنار خانواده باشد تا آرامش داشته باشد و راحت جان بدهد بالاخره او راضی شد بیمار را به منزل ببرد.خلاصه بعد از گذشت 3 ماه آقایی صدایم کرد دیدم همسر آن خانم آمده است. بله معمولا"همراهان بعد از مرگ بیماران نزد ما می آیند و از زحمات پرسنل در طول درمان تشکر می کنند ولی ایشان به اتفاق همسرش آمده بود.او آمده بود بگوید "من هنوزم نفس می کشم!" اصلا" هیچکس باور نمی کرد که او تا الان زنده باشد!آری آن ها بعد از جواب کردن بیمارش به سمت مشهد می روند و شفای بیمارش را می گیرند!او همیشه سالی 3-2 بار به ما سر می زند و ما همه از کوته نظریمان به زندگی خجالت زده ایم وقدرت و شکوه خدا را هر چه بیشتر حس می کنیم.