با حس قشنگ خدمت به خواهرو مادر و برادرم مریضارو  رگ می گرفتم و داروهای

شیمی درمانیشونو می زدم با شوخی کاری می کردم حرف بزنند اول یک ابنبات

تعارفشون می کردم تا مزه داروهای رنگ و وارنگ اذیتشون نکنند اولین حرفم

بعداز اسم خدا خواهش اینکه به جای ناله صلوات بفرست و خدارا شکر کن و توکل 

بخدا داشته باش.........

میدانی فقط اونجا لجم گرفته بود که پیرزن 80 ساله همش می نالید بهش گفتم:

حاج خانم بذار اشاره کنم به رگت تا شما ناله کنید آخر شما که سن وسالی ازتون

گذشته سرد وگرم چشیده ای توکل به خدا کن اینهم می گذرد دیگر نبینم ناله کنی ....

حاج خانم آروم شد وشروع به ذکر کرد امروز روز حاج خانم های بالای 60 سال

بود یکی از دیگری پیرتر ....

یاد حرف سوسن دختر خالم  که اونم نرس است و رفته کانادا افتادم وقتی ازش 

پرسیدم چرااونجا پرستاری را رها کردی رفتی داروساز ی خواندی  که می گفت

اونجا  حس خدمتکار وزیر دست بودنو داشتم تا پرستار ...ایران برای هموطنم

حتی اون روستایی حس عزیزترین کس  را برایم داشت حاضر بودم از جون ودلم

همه کاری برای بیمارم انجام بدم ولی اصلا"این حس را برای خارجی ها نداشتم

مجبوری رفتم داروساز شدم ..............

وقتی خانم............گفت خدا پدر ومادرتو برات نگه دارد دلم یک جوری شد اشک

تو چشام جمع شد یاد نیمه شعبان سالی  افتادم که تو بخش مولودی داشتیم و

دعای توسل می خواندیم من غرق دعا برای شفای بیماران بودم و اشک می ریختم

نگو پدرم سکته کرده و محتاج تر از همه به دعابود....همیشه  وقتی یاد اونروز

می افتم حس اینکه خدمت به دیگران یعنی خدمت به عزیز خودت و اگر دست کسی

را بگیری حتما" درموقع گرفتاری هم کسی دست توراخواهد گرفت ....................

خلاصه امروز کلی دعا ی خیر با من بود واقعا" حس خوبی دارم حس مفید بودن

چهره ام را خندون تر ازهمیشه کرده و بنظرم زیباتر هم شدم چون خدارا درکنارم

قشنگ حس می کردم ............

اونهم خدای سبحان و الرحمن والراحمین ......................خدایا شکرت .........

پی نوشت : امروز وارد چهارمین سال این وبلاگ حمایت از بیماران سرطانی شدیم

تولد ت مبارک وب خوبم ....................................