چقدر خوشحالم خوبی می نویسی با سن نزدیک به 70 وبیماری کانسر

وشیمی درمانی دلت به وسعت آسمان زلال پراز حرف های قشنگ

به این دنیاست ............ ای دلهای ناز نازی در عهد جوانی بیائید کمی

درس عشق  رااز استاد  پرویز رجبی یاد بگیریم کسی که نیمی از بدنش

فرمان نمی برد وکانسر هم دارد وفردا برایش درابهامی بیش نیست

ولی چقدر قشنگ بدون گلایه با دنیایش دربزمی عاشقانه معاشقه می کند

براستی ما کجا واو کجا..... یادم باشد این باروقتی بستری شد

مثل شمع گرد ش بگردم می خواهم کمی بیشترباعشقش آشنا شوم 

او می گوید:

پس از سه روز بسیار بحرانی ازبیماری  به همت پسرم سام سری زدم

به پشت میز کارم واین قطعه را با دست چپم نوشتم....


 پنجاه  روز است که سری نزده‌ام

به هیچ کجایی و به دیوار روبه رویم

همۀ وقتم سپری شده است

در خواب و در بیداری

در وهم و در تونل‌های متروک

پشت دیوار بسترم

 

آن روزها وقتی که در دیوار رو به رو می‌نوشتمت

می‌دانستم حوصلۀ خواندن خودت را نخواهی داشت

اما نه به اندازۀ امروز

امروز لجوجانه سفری کردم به خودم

با عبور از تونل‌های متروک و تاریک راه‌های گمشده

با قهوه‌خانه‌های بی‌سقف

و یا تک‌درختانی محجوب

و آمد و شدهایی که نگاهشان ماسیده است

بر دیرک‌های فرسوده

نه چشمه‌ای

نه شاخه‌ساری

و نه سواد میعادی

در ازدحام خاطره‌ها

 

چه قصۀ بی‌محتوایی!

قلبم ضربان‌های هفتاد سال خودش فراموش کرده‌ است

من چرا فراموش نکنم؟

آخرین ضربه هم حجت را بی اجازۀ من تمام خواهد کرد

 

سفر امروز اما با همان محتوای اندکش هشیارم کرد

همه با هم نمی‌میرند

تا زبان راه دوست‌داشتن از پای نیفتد

 

هنوز تراش تندیس صادقانۀعشق را

چکاچک هزاران هزار تیشۀ دیگر باید

محتوای هستی همین است

همین تندیس هنوز ناتمام حاصل تیشۀ فرهاد

٢٧آبان٨٨

استاد پرویز رجبی