عصر خسته ازکار برای لحظه ای روی تخت دراز کشیدم پنچره را باز کردم دلم هوای بهارعاشق را می خواست دلتنگ بودم می دانم خاصیت بهاره همه را عاشق تر همه را دلتنگ تر می کند آری به بیرون نگاه کردم شاخه های سر سبز درختان با نسیمی که می وزید خود را رها کرده و درآغوشش غرق ناز ونوازشی عاشقانه بودند مستی رو می شد از درخشندگی برگها فهمید که چطور با طراوت و سرزنده اند همه جا  نشاطی عجیب داشت گنجشکها هم مست از بودن با طبیعت عاشق  بودند وآواز عشق را با صدایی بلندتر ودلنشین تر می خواندند نسیم ملایم از پنجره وارد اتاقم شد ومرا هم نوازش و غرق بوسه ام کرد برای لحظه ای دنیای عاشقان را بیشتر از همیشه بخودم نزدیکتر دیدم حس معشوق در آغوش عاشق منو گیج کرده بود ومست آغوش نسیم بودم هر لحظه نفس های شوق دیدارش تن خسته ام را جان می داد و زنده وجودش می شدم تکان برگها حضور بیشترنسیم رادر کنارم نوید می داد...................

این بار با نفسهای عمیق نسیم را می بوسیدم  نسیم بر لبانم بوسه زندگی میزد بوسه هایی که تمام سلولهای وجودم را مست می کرد بوسه ای به وسعت زندگی و حیات براستی چقدر خوشبختم این منم درآغوش نسیم بهارعاشق ،من با عشق  نفس می کشم هیچ لذتی را بالاتر از راحت نفس کشیدن نمی بینم و اینجاست که  سعدی می گوید  :

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت٬هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برون می آید مفرح ذات پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب


از دست و زبان که بر آید  کز عهده شکرش بدرآید