امروز وقتی بیرون بودم بوی رقابت وعشق غوغا می کرد هوا سرمایی دلنشین داشت قشنگ می شد سرما را حس کنی ولی سرمایی از نوع بوسه عاشقانه که تورا گاز می گیرد تا به جونت بنشیند....................

ازطرفی آسمان انگشترآبی فیروزه ایش رادست کرده بود که چشم را نوازش می داد جوری که از آرامشش خوابت می گرفت ..............

از اون طرف هم خورشید خانم هم بابرق انگشتر الماسش پز میداد الحق برق انگشترش چشم را خیره می کرد خلاصه بازار رقابت وچشم هم چشمی غوغا می کرد ................

از طرفی ننه سرما رادیدم دارد به لباس سفید حریری که تن کوه پرغرور کرده بود فخر می فروخت واز زیبایی وخوش دوختی به خودش چه به بهی می گفت......

از همه سرخوش تر ابر رادیدم که موج موج شده بود وخودش را توآغوش دریای عشق اسمان آبی رها کرده بود مست گرمای عشق خورشید خانم بود اون وسط ها هم اگر خسته می شد بوسه ای بر لب کوه سفید پوش می زد......

من این وسط مانده بودم با سوز وسرما وگرمای خورشید مهربان واون آسمان قشنگ فیروزه ای دلم نمی آمد به زیر سقف قفس خود را زندانی کنم ......

می خواستم تنهای تنها فقط بانگاهی عاشقانه مست مست باشم ........