وقتی سرم مصطفی را عوض می کردم دیدم خودش را مطابق معمول بخواب زده دو برادرش هم همینجور زل زده بودند به مصطفی که کی از خواب بیدار می شود تا یک لقمه غذا یا میوه را به زور توی حلقش کنند همین موقع از خواب بیدار شد گفتم مصطفی خیلی هوات رو دارند ببین مثل شاهزاده ها نگهبان داری اگر هوا گرم بود حتما" بادت می زدند  بشوخی گفتم معلوم است  خیلی لوسی ..بلند شو.. الان چه وقت خواب است مصطفی درجواب گفت وقتی دکتر منوجواب کرده فامیل فکر می کنند الان است که من بمیرم واونها دیگر منو نبینند .............

 

 گفتم : هیچوقت دکتر نگفته آخر خطی گفت درمانت سخت و مشکل است اصلا" دکتر که خدا نیست توکل کن به خدا..... ببین خیلی چیز ها است که ما از آن خبر نداریم باید راضی باشی به رضای خدا شاید صلاح تو دراین تن بیمار باشد...........

 

دیدم دلش حسابی پراست شروع کرد از خدا گله کردن ....

می گفت من دیگر خدا را قبول ندارم اصلا اگر خدا بود چرا من جوان 28 ساله را مبتلا به سرطان کرد چطور حاضر می شود دختر 2 ساله ام بی بابا بشه حقش نیست من زن وبچه ام رادوست دارم چرا باید بمیرم تازه داشتم مزه خوشبختی را حس می کردم ........

 

حسابی درمرحله انکار بیماری گیر کرده بودنمی خواست با بیماریش کنار بیاید نمی دانستم چه جوابی بدهم واقعا" چه می توانستم بگویم وقتی برای لحظه ای نمی تواستم جای او باشم......