شیمی درمانی از همیشه شلوغ تر وهمهمه بیمار وهمراهان بلندبود می دانی این موقع چه احساسی دارم احساس 14 سالگیم گل می کند که فرزتر کار کنم هم دارو می کشیدم اگر خانم پیشاهنگ کمک می خواست معمولا میرم کمکش خلاصه رفتم سراغ آقای مسن ..........داشتم داروهاش رو تزریق می کردم که تعریف کرد تنهاست کسی نیست می خواست براش یک زن مثل خودش مسن پدا کنم ولی رو پا که غذا براش بپزد ویک همدم داشته باشد از تنهایی نارحت بود اینکه خانه اش سوت وکور است حالا که بیماراست خیلی نیاز بیک همدم دارد .............................

بعد ازان نزدیک های ظهر دیدم تراکم بیماران بالا رفته رفتم سراغ دختر 20 ساله ف- کارخانه باموهای صاف مشکی مصنوعی خیلی نگران دیدمش از همان اول دارو نزده انتظار تهوع داشت دیدم اینجور نمی شود شروع کردم حرف زدن تا رگ گرفتم گفتم شکر کن چرا شکر نمی کنی می خواهی یکی یکی برات بشمارم نعمت هایی که داری خندید شیمی درمانی ونعمت .............

گفتم بعله اول اینکه رگت خوب است وراحت پیداشد خیلی ها هستند بد رگ هستند تازه بعد از کلی سوراخ سوراخ شدن شاید بشود رگ گرفت ...........

دوم اینکه باپای خودت آمدی درمان یعنی روی پا وسرحالی .......................

سوم اینکه مادرو پدرت همراهت هستند خیلی  ها را نشان بدهم همراه ندارند.......................

چهارم اینکه اسمت غلط انداز است فکر کن کارخانه دار بزرگی  هستی وپز بده ..............

پنجم اینکه بیماریت از نوعی است که درمان دارد ............................

ششم اینکه بهترین دکتر نسیبت شده ................................

هفتم اینکه من پرستارتم چون منم یک بچه دارم همسن توست همش فکر می کنم توهم دخترم هستی شروع کردم به خندیدن گفتم بازم بگم او هم از خنده های من شروع به خنده کرد گفت چه خوش خنده ای توی این حرف زدن ها داروهاش را زدم اصلا" یادش رفت که تهوع داشته همش می خندید گفتم آخر وقت است لطفا" بفرمایید بخش بقیه سرم رابگیرید وناهار صرف کنید حتما گرسنه هم هستی از صبح معلوم است چیزی نخوردی نمی دانید چقدر خوشحال شد خندید مگر غذا هست گفتم بعله دیدم با خنده از جا پرید بطرف بخش رفت چقدر خوشحال شدم ..................

دیدم آقایی دارد همسرش را دعوا می کند که زبون نداری کارت رازودتر انجام بدهند 4 سال است که من اسیر توام رفتم جلو خیلی عصبانی شدم چقدر باید  سنگدل باشد که با بیمارش اینجور صحبت کند دیدم آقا شاکیست که چرا سرمت تند نمی رود دیگر نتواستم ساکت باشم بلند بلند داد زدم آقا آن زمان که خانمت را چند بار سوراخ سوراخ کردیم کجا بودی گیر خانم شما پورتش بود که کار نمی کرد که مجبور شدیم دقیقا" از محل پورت 10 بار سوزن بزنیم تا کار کند حالا دلداری دادنت است دیگر چرا منت میذاری همراهش هستی آقا لازم نیست بیایی این خانم مگر بچه است ایشان سنی ازش گذشته مادر است دست وپا چلفتی که نیست خودش میاد شما همان بهتر که همراهیش نکنید معلوم شد یکی ازدکترها نقل دهنش شده بابا چی میکشی از دست این زن مریض حالا اقا بول گرفته بود که دکتر ازاده شاهد است که من چقدر عذاب می کشم منم نذاشتم بردارد گفتم آزاده یک حرفی زده چرا حرف های خوبش را نمی گیری یک راست رفتی این کلامش خلاصه از لجم پایه سرم را روی صندلی گذاشتم تا شوت برود واز شراین اقا راحت شوم خلاصه ازرو که نمیرفت شروع کرد که خانم پرستار چرا سرطان اینهمه زیاد شده گفتم قربونت برم بخاطر شوهرهایی مثل شماست که خوره می شوید به جان همسرتان می شود سرطان به همین سادگی دیگر حرف نداشت بدهد ساکت شد ورفت توی فکر....................

تازه 3 تا از 30 تا بیمارروزانه بود هرکدام برای خودشان قصه ها دارند.........................