چگونه چریس سالمن بر لنفوم بورکیت غلبه کرد؟

وقتی آقای چریس سالمن به عنوان یک داروساز از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد، هیچ شک و دو دلی درباره اینکه در کجا مشغول به کار شود نداشت و خوب می‌دانست که باید چه بکند چون خود او در نوجوانی از نوعی سرطان با نام لنفوم نجات پیدا کرده بود. این جوان که تخصص خود را در حوزه سرطان‌شناسی در دانشگاه سلطنتی لندن آغاز کرده، معتقد است که داستان زندگی او تجربه خوبی است که اگر در اختیار مردم قرار بگیرد می‌تواند امیدبه زندگی را در آنها بیشتر کند .  

 

        

چریس که اکنون 24 سال دارد، هیچگاه روزی را که پزشکان تشخیص دادند به سرطان مبتلا شده است، فراموش نمی‌کند. او می‌گوید: 16 ساله بودم و پر از شور و امید به آینده. تمام فکر و ذکرم این بود که به کدام کالج بروم و در چه رشته‌ای ادامه تحصیل بدهم اما متاسفانه همه‌چیز جور دیگری تغییر کرد.هیچکس‌ در سن 16 سالگی به مرگ فکر نمی‌کند اما من با شنیدن نام سرطان بلافاصله مرگ را جلوی چشمانم مجسم کردم. اما اکنون با گذشت هشت سال از آن روز خوشحالم که تسلیم نشدم و به زندگی فکر کردم. درست پس از تشخیص بیماری، وضع عمومی من به شدت خراب شد، طوری که از شدت درد استخوان، اندام‌ها و دندان به خود می‌پیچیدم. آن‌قدر بد حال شدم که نتوانستم به مدرسه بروم و در بستر افتادم.

پزشکان توده‌ای را در روده‌هایم تشخیص دادند که باید به سرعت عمل می‌شد. پس از آنکه توده را طی جراحی از روده‌هایم بیرون آوردند، گفتند که به نوعی نادر از لنفوم با نام لنفوم بورکیت مبتلا شده‌ام و ناچارم شیمی‌درمانی انجام دهم. شش ماه تمام در بیمارستان بستری شدم و تصور کنید پسری نوجوان با موهای ریخته و آن همه درد و ناراحتی چه حالی پیدا می‌کند.

به نظر من، تحمل شیمی‌درمانی از خود سرطان سخت‌تر است و من می‌دانستم که مدت‌های زیادی باید این درد و رنج را تحمل کنم.درست در همان مدت که بستری بودم و حسابی درمانده و مشوش شده بودم، پدرم همچنان که به دنبال روند درمانی من بود، تغییر تازه‌ای در زندگی‌ام داد. او به من گفت که نباید تسلیم شوم و باید همچنان به زندگی فکر کنم حتی اگر این زندگی کوتاه باشد.

با پی‌گیری‌های او و همکاری مسوولان مدرسه، در مدتی که در منزل دوران نقاهت را می‌گذراندم، امتحانات را گذراندم و با نمره الف قبول شدم. پدرم چنان زندگی را در نظرم عادی جلوه می‌داد که انگار چیزی به اسم سرطان در منزل ما وجود ندارد! تلاش پدر برای ادامه تحصیل من موجب شد که شبی فکر جالبی به سرم بزند که وقتی با او مطرح کردم، برق شادی را در چشمان پدر دیدم؛ تصویر زیبایی که در آن 16 سال هیچ‌گاه ندیده بودم.

فکر کردم حالا که خودم به این بیماری مبتلا شده و دوران سخت درمان را طی کرده‌ام بهتر می‌توانم بیماران سرطانی را درک کنم، پس چه خوب است در رشته داروسازی تحصیل‌کرده و با گرفتن تخصص سرطان‌شناسی در کنار پزشکان، به بیماران سرطانی کمک کنم. اگر چه سرطان، بدترین واقعه زندگی من به شمار می‌آمد اما تجربه جدیدی که در زندگی پیدا کردم، چنان سرنوشت مرا تغییر داد که فکر نمی‌کنم بهتر از این می‌توانستم زندگی کنم.من تصمیم گرفتم بیماران سرطانی را در روند درمان تنها نگذاشته و از آنها حمایت کنم.

اکنون هشت سال از آن دوران می‌گذرد و من نه تنها میدان را خالی نکرده‌ام بلکه سعی می‌کنم به بهترین شکل زندگی کنم. دیگر سرطان برایم با مرگ مترادف نیست. من حس می‌کنم با افراد عادی تفاوتی ندارم و حتی معتقدم که سرطان مانند سرماخوردگی است با دورانی طولانی‌تر. سرطان در نظر من نوعی بیماری است مانند تمام بیماری‌های دیگر و شاید از بعضی از آنها هم خفیف‌تر!

من فکر می‌کنم اگر بیمار مبتلا به سرطان روحیه‌اش را ببازد بسیار بی‌فکری کرده است چون احتمال مرگ ناشی از سرطان به اندازه احتمال مرگ ناشی از تصادف و یا حتی کمتر است. هیچ تضمینی وجود ندارد که آدم‌ها بلافاصله پس از خروج از منزل دچار تصادف نشده و از بین نروند. پس با این حساب هیچ‌کس نباید از منزل خارج شود؟!

 

من اطمینان دارم مبتلایان به سرطان هم باید از پیله خود بیرون بیایند و در حد توان و امکانات‌شان به زندگی ادامه دهند و گفته پدرم را فراموش نمی‌کنم که می‌گفت: «پسرم، طول مدت زندگی به هیچ‌وجه مهم نیست، به کیفیت آن فکر کن تا در دنیای خودت ذره‌ای فعال و موثر باشی.»

و شاید این لطف خداوند بود که با ابتلا به این بیماری ،  روند زندگی ام طوری باشد که دنیای خودم را متحول کنم و از این بایت بسیار شاکرم

 

منبع: BBC News