درواقع خبر بد وضعیتی است که درمان در روند مثبت پیش نرود و به طور واضح وقتی است که در آخرین مراحل تشخیص یا درمان امیدی به بهبود نباشد.  هیچکس شکستن مچ پا را خبر بد نمی داند .

امروزه به دلیل تخصصی شدن علوم گوناگون شیوه انتقال خبر بد به بیمار نیز پس از مطالعات علمی متحول شده است . برخی متخصصان در زمینه انتقال خبر بد به بیمار تخصص دارند ، بعضی در مورد گزینه های متفاوت درمان صحبت می کنند و  برخی دیگر در مورد درمان هایی که به نتیجه نرسیده اند. گفتن خبر بد درواقع عبور از راهی سنگلاخ و خطرناک است. گاه پزشک متخصص که بیماری مهلک را تشخیص داده، با وجود داشتن دانش مربوط به آن  بیماری الزاما نمی تواند فرد مناسبی برای انتقال خبر بد باشد .

 

 

 با آموزش کادر پزشکی به خصوص پرستاران که بیش از بقیه با بیمار در ارتباط هستند، تاحدود زیادی می توان آنچه را که امروزه زبان   بدن       Body Language  می گویند به درستی کنترل کرد. در مورد پزشکان هم اغلب صحبت متاستاز سرطان، مسکن ها یا مراحل آخر که بیمار را از پا می اندازد در میان فوران احساسات، اشکها و

 آ ه ها و حرکات هیستریک دنبال می شود.

هنر پزشک تشخیص زمان عبور از این خط است. بعضی بیماران ترجیح میدهند تا زمان تشخیص نهایی از احتمالات بد آگاه  نشوند و دانستن گزینه های متفاوتی که پزشک به آنها مشکوک شده بی تاب و عصبی شان میکند .

در یک بررسی کلی  میتوان گفت اغلب بیماران مایل اند کاملا ا ز وضعیت بیماری خود آگاه باشند و ترجیح میدهند قدم به قدم با پزشک در روند درمان همراه شوند.  ولی از طرف دیگر شاید گفتن حقیقت و پیش بینی سرانجام بیماری به یک کودک او را در نگرانی و ترسی مبهم و غیرقابل توصیف غرق کند. بسیاری از متخصصان معتقدند بهتر است هنگام گفتن حقیقت به ظرفیتهای بیمار توجه کرد و پیش از گفتن بی واسطه حقیقت از فهم و اعتقاد متقابل بین بیمار و پزشک اطمینان پیدا کرد.

                                              

  منبع:  نیویورک تایمز                                                                                             

تجربه خودم :(محمد)

 هر چقدر هم دکتر و پرستارتوی زمینه گفتن خبر بد به بیمار تلاش کنن ، آخرش این خود بیمار و همراهشه  که باید جوری برخورد کنه که  آماده پذیرش اون خبره .

و اصلاً توی روند پیگیری درمانش باید مثل دو تا دوست با دکترش رفتار کنه یا اصلاٌ اگه دکترش آقاست مثل دو تا داداش  ، و ایجاد این رابطه صمیمی هم تماماٌ به خود بیمار برمی گرده .

 کسی که توی این جور فیلدهایی از بیماری که پروسه درمانش طولانیه درگیر بشه باید بدونه دیگه با تیم پزشکی ای سروکار داره که تمام عمرشون رو درس خوندن و حالا یه فوق تخصصه و حتی پرستارهای این بخشها هم با تجربه ترند و از اطلاعات بیشتری برخوردارن  و  باید به اونا اعتماد کنه .

من خودم تحت نظر 4 فوق تخصص خون و آنکولوژی بودم و هستم که 3 نفر از اونا حتی یه تار مو توی سرشون نمونده و اینها تماما اثرات مطالعه زیاده ، حالا من چرا نباید به اونا اعتماد کنم . اون یکی دکتره هم که موهاش نریخته بود اینقدر جوونه که آدم وقتی می بینش اصلاً بیماریش یادش میره و توی این فکر میره که چطور تونسته با این سن پایین کسی باشه که بهش بگن فوق تخصص هماتولوژی ؟؟

من هم از همون اول با آشنایی با این دکتر یه شگردی به کار بردم که دیگه با اون این قدر صمیمی شده بودم که بعضی وقت ها می رفتم دانشکده پزشکی شیراز توی اتاقش . اصلاٌ نه عنوان بیمار ، به عنوان یه دوست .  

شگردم هم این بود که رفتم رزومه تحصیلیشو  که عکس اون دکتر و  تمام فعالیتهای علمی اونو  نشون میداد توی اینترنت پیدا کردم  و همون جلسه اول با خودم بردم  مطبش که بهش بگم می دونم چقدر اهل مطالعه ای و  با این رزومه کاری کردم  که دوست و رفیق خوبی به اسم دکتر پیدا کرده باشم .

دیگه با علاقه زیادی میرفتم مطلب پیدا میکردم  و پیش دکتر می بردم و ازش سوال می پرسیدم .

البته اون سه دکتر دیگه سنی ازشون گذشته بود و حوصله یک و دو کردن با من پر انرژی رو نداشتن که میخواستم روز به روز بیشتر و بهتر بفهمم هوجکین چیه؟؟