چند روزی بود که همان مریض گوشت تلخمان دوباره بستری بود پرسنل با اینهمه صبوری واقعا" دیگر بریده بودند مریضی قور قورو وبی کس خلاصه هر پروسیچری که اون بیمار داشت مصادف با عزای طرف بود 

دیروز یکی از پرسنل رفت رگ بگیرد اونقدر نق زد که اومد گفت خانم کرمی  منکه حریفش نشدم شما برو ببین چکار میتونی بکنی؟

گفتم چشم با لبی خندان و آهنگ سلام اومدم حالت واحوالت وبگیرم خوبی خانم خانما به به ببین چقدر حالت خوب شده خدارو شکررنگ وروتم باز شده پس چراهنوز بستری هستی ؟فکر کنم دیگه فردا مرخصی خوب پس تا مرخص نشدی میذاری این سرم تقویتی رو برات وصل کنم .گارورو بستم گفتم: به به خوب هنوزم که رگ داری و سیب زمینی نشدی آهان ببین می خوام رگ خانم اجازه ات رو بگیرم همون که روی انگشت سبابه است خوب تمام راحت باش جونم دیدی تموم شد .

خلاصه پشت هم حرف زدم یه گاز تا نق نزنه وقتی کارم تموم شد شروع به تشکر کرد اصلا"نفهمیدم چه خوب رگ گرفتی گفت:حالا میشه پانسمانم راهم عوض کنی گفتم چشم وسیله آوردم سینه اش که قبلا"زخمی 10*10 cmداشت حالا زخمش 1*1 cm شده اونهم اصلا" دیگه ترشح هم ندارد پانسمان کردم خلاصه شروع به دعا کرد انشالا خوشبخت بشی گفتم خانم جون من خودم سر نماز از فامیل درنظرم نمیاد برای دعا الا شما بیماران همیشه در نظرم هستید که خداشمارا شفا بدهد خیلی خوشحال شد از دعایم باز تشکر بسیار کرد 

با خودم گفتم در جایی که می شود مهربان بود چرا زندگی را اینقدر سخت می گیریم نمی شد کمی صبر همکارانمان را بیشتر می کردی تا تلخترین افراد را با عشق پرستاری کنند 

باز از همه شما التماس دعا داریم