امروز در موقع خارج شدن از بخش سیما یکی از بیماران صدام کرد می گفت :نمیشه بمانی کمی پهلوش نشستم دستی روی سرش کشیدم گفتم فردا می بینمت ساعت کاریم تمام شده باید برم خانه الان دو تا پسرهام از دانشگاه گشنه وتشنه می آیند و من غذا ندارم بالاخره حالا شیفت منزل شده باید در نقش یک مادروهمسروظیفه ام را شروع کنم درضمن تو فردا مرخصی پدرت هم ازهمدان می آید و می روی پیش مادر و خانواده ات تا چشم بهم بزنی فردا هم می آید خلاصه با قصه بافتن ازاو جدا شدم در راه همش بفکر سیما بیماری که در 12 سالگی مبتلا به سرطان رحم شده و الآن حدود 4 سالی است که هر سه هفته یکبار 5 روز جهت شیمی درمانی بستری می شود پدرش یک کارگر است که فقط می رسد داروها راتهیه کندو سیمارا بما می سپارد و به شهرشان همدان می رود و بعد 5 روز می آید او را ترخیص می کند سیما 3 تا خواهر برادر کوچکتر دارد که مادرش مجبور است از آنها پرستاری کند و سیما بنابراین هیچوقت همراه ندارد همش بهانه می گیرد در اصل تقصیر هم ندارد چقدر سخت است این تنهایی و بیماری آنهم از نوع سرطانش که هر مردی را ازپا می اندازد براستی چرا  نباید در مملکتمان درهر شهری یک مرکز( اونکولوژی – رادیوتراپی) باشد آیا انصاف است از راه دور بلند شوند بیایند تهران دکتر براستی این سرمایه ملی نفت کجاها خرج می شود