بهمن آمد تا هوار شود بر سر تن زخمیش مثل همیشه هنوز زخم قبلی خوب نشده

جان نگرفته باید واردمیدان نبرد دیگری شود می خندد بخدا خوبم و امیدوار من

آرزو زیاد دارم که فقط احتیاج به زمان دارم باید صبوری کنم این مدت بیماریم

خدا خیلی چیزها بمن یاد داده یکیش صبر است که من دارم ....

دوست دارم درس بخونم کار کنم و عاشق بشم و زندگی کنم میدونم به ارزوهایم

میرسم ولی من مادر برام سخت است درد فرزندم حاضرم بمیرم ولی درد نکشد دلم

آشوب بود ودرد و اشکم روون به استاد پناه بردم تا با حرفهای قشنگش دلم را

سبک کند وقتی برایش درد دل کردم جوابم داد:


ناهید نازنین سلام

 دعایش می کنم اگر در شیراز می بودم کمی روحیه می دادمش خودم دست چپم

هم دراثر شیمی درمانی بی حس شده است و گاهی با خودکاری که به دندان

می گیرم تایپ می کنم ولی خنده مانع کار می شود خنده دار است نه؟

یک عمر نوشته ام و نوشتن را نمی توانم ترک کنم اما خیلی با نشاطم. چون کسی را

نمی بینم که دوستش نداشته باشم.......

میدانی دلم لرزیدوقتی استاد را اینهمه بااراده و مقاوم دیدم دیشب همش بیاد شعر

آخراستاد بودم کاش می توانستم کف بزنم برای لحظه ای از خودم خجالت کشیدم

که چقدر ناشکرم..............

ولی خدا جون التماس می کنم حیف استاد ....حیف دکتر فودازی جراح و خیلی های

دیگر نیست اذیتشان کنی کرم کن و از بیماری نجاتشان بده تو قادری و توانا .......

ای جان!

در دیوار رو به رو

قاصدک ها را رنجور اما رقصان می بینم

وکلاغ ها  را که چاوشی می کنند

با کوله باری از نگاه

بی قفسی در دست

در سایۀ مرغوب درختان زبان گنجشک

شاید با صبرم در منقار

قصد زبانم را دارند

کاش می توانستم کف بزنم